معماری
سرخط خبرها

وقتی میشه 5 – استبداد بایدها

سلسله مقالات “وقتی میشه ….!” به موضوع دیگرگونه اندیشیدن می پردازد و با طرح سئوالی منطقی ذهن خواننده را به چالش می کشد که وقتی می شود با یک مسیر میانبر ، بی دردسر ، سریع و راحت به مقصد رسید، چه اصراری است که حتما راه سخت و دشوار و بن بست انتخاب شود. در کنار تمام توانمندی های انسانی آن چیزی که باعث شد نسل بشر در طول دوران حیاتش شرایط سختی مانند یخبندان ها ، خشکسالی ها و اتفاق هایی که با عنوان بلا و مصیبت از آنها نام می بریم را پشت سر بگذارد و به سمت آینده ای روشن گام بردارد ، انعطاف پذیری  فوق العاده و بی نظیر نژاد بشر، در مقابل شرایط بحرانی و خارج از کنترل او بود . بشر در ابتدای دوران حیاتش متوجه شد که اگر بخواهد روی این سیاره پرتلاطم و دائما در حال تغییر، راحت زندگی کند باید درمقابل اتفاق های ناخواسته و شرایطی که زندگی در مقابلش قرار می دهد انعطاف پذیر باشد. شرایطی که گاهی اوقات باعث می شوند که مسیر زندگی مورد نظر و آرمانی شخص با مسیر زندگی واقعی اش متفاوت باشد.  حتی اگر لازم می آید فرد باید بتواند اهداف مورد نظرش را هم  تغییر دهد و خود را با شرایط موجود وفق دهد. در حقیقت راهکار درست هم همین است. زمانی که یک انسان برای مسیر زندگی اش ، به طور دراز مدت برنامه ریزی می کند، این امکان همیشه وجود که حتی با در نظر گرفتن تمام شرایط و پیش بینی همه  اتفاق هایی که ممکن است در آینده رخ دهند ، بازهم شرایط و حوادثی اتفاق بیافتند که قابل پیش بینی نباشند و مسیر زندگی را تغییر دهند و شخص وادار شود دوباره در برنامه ریزی هایش تجدید نظر کند. اگر شما در یک منطقه سردسیر زندگی می کردید  و برای شغل آینده خود ایجاد یک کارگاه ذغال سازی را در نظر می گرفتید، اگر به یکباره آب و هوای آن منطقه دگرگون می شد و سرما از آن جا رخت می بست و محیط شبیه یک منطقه گرمسیری می شد ، طبیعی است که طرح و نقشه کارگاه ذغال سازی را رها می کردید و با تجدید نظر کلی در اهداف خرد و کلان خود راه اندازی یک کارگاه یخ سازی را جزو اهداف اصلی خود قرار می دادید.

استبداد بایدها

هرچه سرعت رشد تکنولوژی و توانمندی های بشر افزایش می یابد ، به همان میزان  و حتی بیشتر،  شدت تغییرات حاصل در زندگی بشر نیز بیشتر می شود.  به عنوان یک اصل همه پذیرفته اند که امروزه افرادی که توانایی انطباق و انعطاف پذیری لازم برای کنار آمدن با شرایط جدید زندگی بشر را ندارند محکوم به نابودی اند. اکنون سئوال این است :”وقتی می شود در مقابل تغییرات ناخواسته وتصادفی و غیر قابل پیش بینی زندگی ، با توجه به توانایی ذاتی  انعطاف پذیری پنهان در وجود ما انسان ها به راحتی تغییر کرد و می توان هر لحظه با برنامه ریزی مجدد دوباره حرکت نویی را شروع کرد، چه اصراری است که با لجاجت بر اهداف قدیمی و محکوم به شکستی که قبلا برای آینده در نظر گرفته ایم و ناکارآ بودن آنها اثبات شده پافشاری کنیم و سختی های بی مورد اضافی را به خود و اطرافیانمان تحمیل کنیم و در مدت محدود عمری که داریم ، لذت زندگی درست و راحت و حس زیبای رضایتمندی را از خود دریغ کنیم و به جای آن فقط ناراحتی و عذاب را جایگزین نمائیم ؟”وقتی میشه” این شماره به موضوع انعطاف پذیری در مقابل بایدهایی که ما شخصا یا به کمک دیگران در زندگی خودمان ایجاد می کنیم می پردازد:

واقعیت در مقابل باید های آرمانی

مهیا با قیافه و ظاهری آشفته روی صندلی نشسته بود و برای روانشناسی که به او معرفی شده بود ، از نارضایتی در زندگی خود سخن می گفت و و دائم این جمله را  یادآور می شد که در زندگی اش شکست خورده است و به فردی بی عرضه و ناتوان تبدیل شده است. او خودش را به خاطر اینکه تمام فرصت های طلایی زندگی اش را هدر داده بود سرزنش می کرد و به طور متوالی می گفت: “من به آنجایی که باید می رسیدم ، نرسیدم!  آن کارهایی را که باید انجام می دادم ، ندادم ! من از هوشم به آن اندازه که باید استفاده می کردم ، نکردم !  من باید آدم موفقی می شدم اما آدم موفقی نشدم و … ” . وقتی از او خواسته شد که درباره شرایط فعلی اش توضیحاتی بدهد او این گونه گفت : “سی و یک سال سن دارم پنج سال قبل ازدواج کردم و یک فرزند سه ساله دارم ، کارشناس ارشد پرستاری هستم به عنوان سر پرستار بخش در یکی از بیمارستان های بزرگ شهر فعالیت می کنم !”

وقتی از او خواسته شد تا بگوید چرا با وجود این همه موفقیت فکر می کند که یک آدم موفق نیست و خودش را سرزنش می کند پاسخ داد : ” از کودکی به من گفته می شد به خاطر هوشم باید پزشک شوم و تمام تصمیم من در طول زندگی این بود که حتما باید یک پزشک می شدم و باید مشهورترین پزشک شهر می شدم . وقتی که در کنکور در رشته پرستاری پذیرفته شدم تمام فکرم این بود که باید برگردم و دوباره در کنکور شرکت کنم، اما شرایط زندگی هیچ گاه به من اجازه نداد که بتوانم این کار را انجام دهم. در تمام این مدت هم فکر می کنم زندگی ام را نابود کرده ام و زمان هایی را که داشته ام را هدر دادم ، من باید یک پزشک می شدم اما … !”. از مهیا خواسته شد تا به داستان زیر با دقت گوش دهد و بعد با توجه به داستان در مورد خودش قضاوت کند .

دانه ای از یک درخت بر روی زمین در کف جنگل در کنار یک مرداب افتاد ، باد مقداری خاک بر روی آن ریخت و بارش باران باعث شد که آن دانه جوانه بزند . هنگامی که سرش را از زیر خاک بیرون آورد به درختان اطرافش نگاهی کرد با خود گفت : ” من باید بلند ترین و بزرگ ترین درخت این جنگل شوم ! تمامی درخت های این اطراف باید فرزندان من باشند !  من باید تنومند ترین درخت این جنگل باشم ! شاخه های من باید به قدری بزرگ و پر از برگ باشند که همه حیوانات جنگل زیر سایه من بتوانند استراحت کنند” . هر روز که می گذشت آن دانه جملاتی را که روز اول با خود گفته بود تکرار می کرد ” من باید … و باید …. ” .

روزهای زیادی گذشت آن دانه دیگر تبدیل به یک درخت بزرگ شده بود اما بزرگترین درخت جنگل نبود او در تمام طول عمرش دائما بایدهایی را که برای خود مشخص کرده بود تکرار می کرد و اصلا نتوانسته بود رشد کردن خودش را ببیند و همواره ناراحت بود که چرا به آرزوی خودش هنوز نرسیده است . یک روز کوه آتشفشانی که در آن نزدیکی بود فوران کرد ، زمین لرزه شدید روی داد و باعث شد شکاف عمیقی ایجاد شود .درخت قصه ما به همراه مرداب کنارش به درون شکاف کشیده شد و مواد مذاب تمام آن شکاف را پر کرد . اندوه وجود درخت را فرا گرفت و با صدای دردناک باید های خود را دوباره تکرار کرد “من باید بلندترین و بزرگترین درخت جنگلی می شدم ، من باید تنومند ترین درخت این جنگل می شدم اما الان توی این شرایط! من دیگر  نمی توانم … “!

سالیان سال گذشت و بر اثر گرمای درون زمین، درخت قصه ما روز به روز کوچکتر می شد و هر روز درد و غصه باید هایش بیشتر می شد . روزی از روزها زمین لرزه ای شدید درخت قصه ما را از عمق زمین به سطح آورد. او در این لحظه   نگاهی به درختان سبز اطراف خود کرد و بعد نگاهی به بدن در هم فشرده خودش که دیگر شبیه درخت نبود انداخت و با خودش گفت: “من باید بلندترین و بزرگترین درخت این جنگل می شدم ! من باید تنومند ترین درخت این جنگل می شدم! اما ببین به چه روزی افتادم! من زندگی ام را باختم. ” و بعد چشم هایش را برای همیشه بست و مرد !  عابری که از آن محل رد می شد به درخت نزدیک شد و با دو دستش آن را برداشت و با صدای بلند و مملوء از شادی فریاد زد ” وای خدای من ! چه الماس بزرگی !”  بله درخت قصه ما تبدیل به بزرگترین الماس روی زمین شده بود اما باید هایش ، او را فقط یک درخت تعریف می کردند و او خود را آنچه که بود نمی دید و ارزش وجودش را نمی دانست !

مهیا چند لحظه ای سکوت کرد و بعد شروع به گریه کرد و با خنده ای همراه با بغض گفت : ” من به دلیل پافشاری بر بایدهایم نه اینکه خودم را نمی دیدم بلکه به فرزندم هم می گفتم تو باید پزشک شوی ! و داشتم بایدهای خودم را نیز به او انتقال می دادم. من با چسپیدن به باید های خودم لذت بردن از لحظات جاری زندگی ام را از دست می دادم و موفقیت هایم را نمی دیدم. اما الان انگار متوجه شدم که چه باید می کردم !”

همه ما آرزوهایی بزرگی داریم و در هر لحظه، در حال برنامه ریزی آینده آرمانی خودمان هستیم و با تعریف بایدهای آرمانی انگیزه تلاش و حرکت را در خودمان بر می انگیزیم. اما مشکل زمانی شروع می شود که با وجود تغییر شرایط زندگی واقعی ما نمی خواهیم باید هایی را که باید تغییر کنند را تغییر دهیم و تلاش می کنیم که خودمان را با همان بایدهای قالبی قدیمی تعریف کنیم، نه با واقعیتی که الآن و این جا هستیم و این سبب می شود که موفقیت های خود را نبینیم  و از زندگی راضی نباشیم و لذت بردن از شیرینی لحظه به لحظه زندگی را از دست بدهیم .

پس بیایید به یاد داشته باشیم که :

–         در هر زمانی که لازم است بایستیم و دوباره مسیر خود را بازنگری کنیم ، از تغییر دادن باید های آرمانی خود نهراسیم. این ما هستیم که تعریف می کنیم باید هایمان چگونه باشند نه اینکه آنها ما را تعریف کنند !

–         الزاما باید هایی که در گذشته برای خود تعیین کرده ایم مسیر دائمی و درست نیستند. آنها بیشتر بر اساس میل و خواسته های آرمانی قبلی ما در گذشته شکل گرفته اند نه بر اساس واقعیت ، استعدادها و توانمندی های الآن ما! اکنون که آرمان های جدیدی را بدست آورده ایم این حق را داریم که بایدهایی متفاوت را برای خود تعریف کنیم.

–         هیچگاه اجازه ندهید هیچ چیزی ، حتی نرسیدن به باید ها، باعث شود که استعداد لذت بردن از مسیر زندگی و حس رضایتمندی از لحظات زندگی در ما کم فروغ شود.

–         توانایی انعطاف پذیری و سازگاری در وجود تک تک ما انسان ها هست. آن چیزی که باعث می شود نتوانیم در شرایط لازم و ضروری باید های آرمانی را تغییر دهیم ترس از تغییر است ! سعی کنید از تغییر نهراسید و این را بدانید که هرکاری انجام می دهیم و هر تصمیمی که می گیریم بهترین کاری است که در آن لحظه می توانیم انجامش دهیم ! پس آغوش خودتان را به روی تغییر باز کنید و برای هر لحظه تغییر کردن آماده شوید!

و به راستی چرا وقتی می شود طعم شیرین زندگی را با تغییر و برنامه ریزی دوباره باید های آرمانی چشید خود را در چنگال استبداد بایدهایمان گرفتار می کنیم ؟

نویسنده: حمید کوثری

همچنین ببینید

وب سایت رسمی حمید کوثری – کارشناس ارشد روانشناسی

ارزش وجودی

دانه ای از یک درخت بر روی زمین در کف جنگل در کنار یک مرداب …

یک دیدگاه

  1. روانشناس گمنام

    نگاهی هوشمندانه بود به نظریه کارن هورنای ! جالب بود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

قالب وردپرس