معماری
سرخط خبرها

شیوانا 124 – برق زندگی!

زن مسن و جاافتاده ای چندین فرزند دختر و پسر داشت. به خاطر مشکلات روحی و فشار زندگی جسمش ضعیف شد و در بستر بیماری افتاد. شیوانا به همراهی  تعدادی از شاگردان خود  به عیادت زن بیمار رفت. همزمان با شیوانا تعدادی از فامیل ها و همسایه های دور و نزدیک نیز به عیادت زن بیمار آمده بودند. ابتدا یکی از فامیل های دور که از بیماری زن زیاد ناراحت نبود و کینه ای قدیمی در دل از او و فرزندانش داشت با دورویی و نفاق احوال زن را پرسید و سپس با لحنی دلسوزانه گفت:” نگران نباشید! این شتری است که در خانه همه می خوابد. دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. شما هم اگر دردی دارید آن را در وجود خود پنهان کنید و آشکار نکنید تا فرزندانتان ناراحت نشوند! اگر در مقابل بیماری طاقت نیاوردید و جان دادید. در آن دنیا دست ما را هم بگیرید!”

 زن بیمار با شنیدن این جملات اشکی در گوشه چشمانش جمع شد. اما از ترس اینکه فرزندانش ناراحت نشوند غصه اش را در دل ریخت و به روی خود نیاورد.

شیوانا که وضع را اینگونه دید لبخندی زد وبا صدای بلند گفت:” من راهی بلدم که می توانم سنگ مرگ را از جلوی پای انسان ها بردارم و چندده سال به جلوتر پرتاب کنم.”

سپس شیوانا از جا برخاست و کنار زن بیمار نشست و با صدای بلند در حالی که همه بشنوند گفت:” بیمار را دارو درمان نمی کند.  این خود بیمار است که درمان شدن را انتخاب می کند و به دارو اجازه می دهد اثر کند. تو باید زنده بمانی چون این دختر کوچک تو که تازه به خانه بخت رفته قرار است فرزندی به دنیا بیاورد و تو هم باید مثل بقیه دخترهایت از او موقع دنیا آوردن اش و از بچه اش تا وقتی بتواند به مدرسه برود پذیرایی کنی. آن یکی نوه ات هم دیگر بزرگ شده و قرار است به زودی ازدواج کند و تو باید هر چه سریع تر از جا برخیزی و خودت را برای شادی و سروردر مجلس عروسی او آماده کنی. پس همین الان خوب شدن و درمان شدن را انتخاب کن و ما هم دعا می کنیم که داروها سریع اثر کنند و تو بهبود یابی.”

وقتی شیوانا از جا برخاست که برود آن فامیل کینه ای به سخره گفت:” استاد! پس کی آن سنگ مرگ را برمی دارید و به چندین سال آینده پرتاب می کنید!؟”

شیوانا لبخندی زد و گفت:” همین الآن اینکار را کردم. ببین به جای اشک چه برق و امیدی  در چشمان بیمار ظاهر شده است. این همان برق زندگی است! تو هم اگر می خواهی این مادر در آن دنیا دست تو را بگیرد برو و ده سال دیگر وقتی نوه دختر کوچکش متولد شد و به مدرسه رفت بیا! البته آن موقع من دوباره خواهم آمد. شاید بتوانم باز سنگی را از جلو دل شکسته ای بردارم و فرسنگها دورتر بیاندازم! “

داستان های شیوانانویسنده : فرامرز کوثری

سایت رسمی داستان های شیوانا

www.hkowsari.ir

همچنین ببینید

شیوانا, سایت رسمی شیوانا

شیوانا 172 – گل دعوای گوزن ها را تماشا نمی کند!

بهار بود و شیوانا در کنار چشمه ای نشسته بود و به گل ها و …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

قالب وردپرس