معماری
سرخط خبرها

شیوانا 109 – خودت می دانی و او !

خودت می دانی و او !

شیوانا در بعداز ظهری گرم مشغول آماده سازی زمینی بود. چند مرد سوار بر اسب به تاخت از دور نزدیک شدند و سردسته آنها وقتی شیوانا را دید با صدای بلند گفت:” آهای استاد معرفت! ما می رویم تا یک یوزپلنگ وحشی را در دامنه کوه شکار کنیم !؟”

شیوانا پرسید:” آیا آن یوزپلنگ به کسی آسیبی رسانده است؟!” سردسته سوارکاران گفت:” نه ولی می خواهم سر او را بالای سردر منزلم بزنم و از پوستش پادری درست کنم! تو هم ای استاد معرفت! برایمان دعا کن که موفق شویم!”

شیوانا لبخندی زد و گفت:” از دعای من برای تو کاری ساخته نیست. این تو و یوزپلنگ هستید که باید با هم کنار بیائید! “

چند روز بعد شیوانا باز هم در همان زمین مشغول کار بود که این بار سردسته و عده کمتری  از همراهانش را دید که پای پیاده و زخمی و هراسان به سمت ده باز می گشتند. شیوانا ازسردسته پرسید:” چه اتفاقی افتاده است!؟”

سردسته با ناراحتی گفت:” موفق شدیم جفت یوزپلنگ را از پا درآوریم و بچه هایش را زخمی کنیم ، اما او سربزنگاه رسید و چند نفر از ما را زخمی کرد. ما هم اسب و غذا را گذاشتیم و فرار کردیم. الآن چند روز است که منزل به منزل فرار می کنیم و یوزپلنگ برای انتقام هنوز در تعقیب ماست و هر شب یکی از ما را زخمی و ناکار می کند. ای استاد معرفت! برایمان دعایی کن که بتوانیم از شر این یوزپلنگ خلاص شویم!”

شیوانا نفسی عمیق کشید و گفت:” باز هم می گویم! از دعای من برای تو کاری ساخته نیست. این تو و یوزپلنگ هستید که باید با هم کنار بیائید!”

شیوانا این را گفت و بی اعتنا به نگاه سردرگم سردسته و همراهانش به کار خود ادامه داد!

داستان های شیوانانویسنده : فرامرز کوثری

سایت رسمی داستان های شیوانا

www.hkowsari.ir

همچنین ببینید

شیوانا, سایت رسمی شیوانا

شیوانا 172 – گل دعوای گوزن ها را تماشا نمی کند!

بهار بود و شیوانا در کنار چشمه ای نشسته بود و به گل ها و …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

قالب وردپرس