معماری
سرخط خبرها

دوست هميشگي

روزي روزگاري در روستايي دور و سرسبز پسركي مشغول بازي در سبزه زار و دشت هاي زيبا بود. ناگهان از گلبرگهاي نارنجي گلها صدايي آمد.

پسرك به طرف صدا دويد … گلبرگها به او گفتند: وقتشه عزيزم . پسرك مات و مبهوت گفت : وقت چيه؟ گلبرگها دستهاي سبزشان را بالا گرفتند دوستي هميشگي را به پسرك هديه دادند . از آن به بعد پسرك و آن دوست همواره با هم بودند و در لحظات  دلپذير و سخت يار و همدم يكديگر شدند.

پسرك بزرگتر مي شد و تمام لحظات زندگي اش را با آن دوست مهربان و صميمي اش مي گذراند.

كم كم پسرك تبديل به يك مرد شد و به دام گرفتاري هاي زندگي افتاد در اين زمان فقط دوستش همدم و هم زبان او بود. تا اينكه بالاخره از مشكلات آسوده شد. زندگي خوبي دست و پا كرد و وضعيتش را بهبود بخشيد.

اما روزي خوشي به زير دلش زد و طغيان كرد.همه چيز را زير پا گذاشت تا اينكه دوستش فهميد و جلويش ايستاد … هرچه پند داد نپذيرفت و هرچه هشدار داد قبول نكرد. مرد طغيان گر سعي كرد بهترين دوستش را كنار بزند اما نتوانست …. و آن گاه بود كه فاجعه رخ داد.

او بهترين دوستش را براي هميشه خاموش كرد ……. هيچ كس نفهميد كه كسي كشته شده است … نه پليسي…. نه زنداني… و نه هيچ چيز ديگري.

مقتول تنها به غريبي دردآوري براي هميشه پرواز كرد …. همه ي ما دوستي به مهرباني آن دوست داريم او كسي نيست جز وجدان ما .

همچنین ببینید

فقر

روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

قالب وردپرس