معماری
سرخط خبرها

دلبسته تویی یا من

روزی گدایی به دیدن عارفی رفت و دید که او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند ، نشسته است . گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید : این چه وضعی است ؟ عارف  محترم ! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما ، به خاطر دلبستگی تان به دنیا کاملا سرخورده شدم.

عارف خنده ای کرد و گفت : من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم . با گفتن این حرف عارف بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد . او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند !

بعد از مدت کوتاهی ، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت : من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام . من بدون کاسه گدایی چه کنم ؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم .

عارف خندید و گفت : دوست من ، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند ، نه در دل من ، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب میکند ! انصاف می کن دلبسته تویی یا من!؟

همچنین ببینید

دوست هميشگي

روزي روزگاري در روستايي دور و سرسبز پسركي مشغول بازي در سبزه زار و دشت …

۷ دیدگاه

  1. جناب کوثری،داستانهای شیوانا،در عین کوتاه بودن،بسیار جذاب و شیواست،ممنون از محبت بیدریغ و بی چشمداشتتان

    • سپاسگذارم !
      امیدوارم بتوانیم تمامی داستان های شیوانا ( چه آن هایی که منتشر شده اند و چه آنهایی که منتشر نشده اند) را در وب سایت منتشر کنیم !
      به زودی سری کامل داستان های خدامراد از اولین نسخه های موجود در بانک اطلاعاتی ما بر روی همین وب سایت نیز منتشر خواهد شد !
      پایدار باشید .

  2. حمیدرضامیرزاخانی

    من خیلی دلم میخواد با استاد فرامرز کوثری که روزی معلمم بوده ارتباط برقرار کنم چه جوری ممکنه ؟؟؟!!!

  3. اقای کوثری سلام. ممنون بابت داستان هاتون مخصوصا چهل دیدار خدا مراد یک سوال هم داشتم ایا این چهل دیدار نوشته خود شماست؟ واقعا زیباست

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

قالب وردپرس